تبليغاتX
##ارزششو داره##
ناگفته های من

1.در عرض 5 دقیقه ژل بزنید

2.در عرض یک هفته یک ژل بزرگ اتوسا را تمام کنید

3.از رنگهای جیغ(سبز نارنجی قرمز گوجه ای) برای تی شرت و روکش صندلی ماشین استفاده کنید

4.هرگز و تحت هیچ شرایطی شلوار پارچه ای و پیراهن مردانه نپوشید

4.تک چرخ زدن با موتور و تیک اف کشیدن با ماشین الزامی ست

5.صندلی ماشین را تا حد امکان بخوابانید (حتی اگر لازم شد پشت فرمان دراز بکشید)

6.هرگز فرمان را با دودست نگیرید(ترجیحا با کف یک دست)

7.هرگز از وسایل ایمنی(کلاه کسکید و کمربند ایمنی و…) استفاده نکنید

8.یک روز در میان زیر ابرو را تمیز کنید اگز دربیاید خیلی تابلوست!

9.از ملبس شدن به هر چیز غیر متعارف که مد شد خجالت نکشید

10.در عرض دو ثانیه متلک کناسب حال دختر مورد نظر را پیدا کرده به زبان آورید

11.در صحبت هایتان ااز الفاظ:جووووون آخی  جیییییییگر و… استفاده کنید

12.هنوز هم پوشیدن کتانی 4 سایز بزرگتر از پا مرسوم است

13. از تی شرت هایی استفاده کنید که اگر دستتان را بالا ببرید زیرپوشتان(اگر پوشیده باشید)معلوم شود

14.هرگز شلوارتان را کاملا بالا نکشید

15.هرگز در اتوبوس روی صندلی ننشینید(از قسمت عقب  مشرف به قسمت خانوم ها برای ایستادن استفاده کنید

16.هفته ای یک تی شرت بخرید(نگران پولش نباشید میدان شوش دونه ای 1500 تومان هم پیدا می شود

17.هرگز از گفتن دروغ های بزرگ به دوستانتان اعم از دختر و پسر ابایی نداشته باشید

18.شماره تلفن همراه خود به همراه آیدی (اأرس ننویسید ها!) پشت کارت مغازه بابا بنویسید و به همراه داشته باشید.لازم می شود

19.سنگین و رنگین بودن مدتهاست از مد افتاده!جلف باشید.

20.در دایره وسیع دوستانتان همیشه یک برادر بسیجی داشته باشید لازم می شود

21.تریپ غیرت برندارید حتی اگر گفتند :مگه خودت خواهر مادر نداری

22.بریخت و مشکی بودن مد است.اعتماد به نفس خود را از دست ندهید.اصل مدل مو و البته جیب شماست

23.هرگز گوشی تاشو نخرید.این یک اخطار جدیست!

24.همیشه بلوتوس را آن بگذارید.شانس یک بار در گوشی آدم را می زند

25.اگر خانمی به شما فحش داد قاطی نکنید.یک لبخند و سپس بگویید:ای جوووون!

26.ماشین بابا را بردارید و یک سر به میدان ونک بزنید.ضرر نمی کنید

27.شب جمعه ها با یکی(فقط!)از بچه محلها با ماشین بابا سری به آفریقا و اطراف پارک ملت بزنید

28.همیشه باواریا و توبرگ و رانی بخورید(کولا و زمزم ممنوع!)

29.زیر بار خرید منزل نروید هرچقدر هم که مامان قر قر کرد.خصوصا نان

30.خساست را کنار بگذارید و هر روز یک آهنگ جدید روی گوشیتان بریزید.دست از بالالم و نانانای نای نای و سلطان قلبها بردارید

31در صورت دوستی با یک دختر جدید بگویید :قبلا فقط با یک دختر بودم که اونم به من نارو زد رفت با دوستم ازدواج کرد!)

32.جان مادرتان را قسم نخورید! کار لاتو لوت هاست.

33.لازم نیست کسی پشت خط باشد.همیشه با موبایل حرف بزنید

34.از هیچ نوع بند گوشی برای موبایلتان استفاده نکنید.

35.اگر فهمیدید دوستتان با دوست دخترتان ریختند روهم تریپ غیرت برندارید.بهش بگید:مبارکه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/20ساعت 18:32  توسط المیرا  | 

سلام به همه!!

 

 

الی برگشت با یه عالمه

 

حرف جدید نظر بدید  چون

 

 آمده ام واسه تبادل لینک

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 17:56  توسط المیرا  | 

با صدایی که از بیرون اتاقش می اومد چشماشو باز کرد با خودش گفت باز این ملوک بنا رو گذاشته به خونه تکونی مستختمه هر روز صبح می اومد و به خیال خودش اتاق کارش رو مرتب می کرد هر چیز که به نظرش به در د نخور بود یا می انداخت دور یا یه گوشه کنار قایمش می کرد این بود که هر روز ش رو با داد و بیداد و دعوا با ملوک شروع می کرد. نور زیاد چشماشو اذیت می کرد دوباره چشماشو بست.چند لحظه بعد متعجب از صحنه ای که دیده بود درباره چشماشو باز کرد :اینجا کجاست ؟از ترس حتی جرآت پریدن از روی رخت خواب را نداشت دوباره چشمهاش رو بست تا به آن چه دیده بود فکر کنه خودش رو روی یه رخت خواب کهنه با گلهای ریز صورتی دیده بود یک در چوبی زوار در رفته وفرش نخنما یی کف اتاق. نه !نمی تونست حقیقت داشته باشه با خودش گفت حتما داره خواب می بینه تصمیم گرفت تا ساعتی چشمانش رو باز نکنه .اما نمی تونست از بوی نم دیوار و صدای دست فروش و غر غر یک زن فرار کنه تمام نیروی خودش رو در پاهاش جمع کرد تا از جاش بلند شه دیگه از تخت خواب بزرگو تشک نرم و راحتش خبری نبودفرشهای ابریشم کف اتاق کتابخونه بزرگش آینه کاری های سقف کمد لباس ها همه و همه انگار دزدیده شده بود و به جاش یکسری اسباب و اثاثیه کهنه گذاشته بودن اتاق بزرگش تبدیل به یک آلونک نمور  با سقفی کوتاه تبدیل شده بود هوا گرم بود و حس می کرد در و دیوارها اون رو تحت فشار گذاشتن .

((اصغر هنوز خوابی؟می خوای این  صاحب کار جدیدت هم اخراجت کنه؟با صدای فریاد زن که از زور عصبانیت مثل جیغ شده بود صدای گریه بچه ای از اتاق مجاور بلند شداین صدا ها اون رو بیشتر هاج وواج می کرد در اتاق باز شد و پیکر تکیده زنی میان سال در آستانه در ظاهر شددیگر طاقتش برای دیدن این همه تغییر طاق شده بودحتی دیگر قدرت جمع جور کردن افکارش رو هم نداشت بغض سنگینی گلوش رو فشار می داد دستانش می لرزید .دست سرد زن رو بر روی پیشونیش احساس کرد ((تب داری اصغر چرا رنگ و روت پریده مادر چته؟؟))در حالی که بهت زده چشم به صورت زن غریبه دوخته بود از ترس چند قدم به عقب رفت پاش رو روی عروسک کوچکی گذاشت  و صدای سوت عروس در آمد و اون رو بیش از پیش مضطرب کرد سرش گیج می رفت تلو تلو خورد  در حالی که سعی داش خودش رو سر پا نگه داره  روی زمین افتاد  بغضش ترکید و با صدای بلند شروع به گریستن کرد.زن از تعجب چشماش گرد شده بود.

((دو روزه این طوری شده نه چیزی می خوره نه حرف درست و حسابی میزنه نمی دونم چه کنم پیش ۲ تا دکتر بردمش )) زن بین گریه هاش ادامه داد((پسر دست گلم شب سالم خوابید  اما نمی دونم یه دفعه چی شد !بعضی وقتها بلند می شه و مثل دیوونه ها خودشو به درو دیوار می زنه و می خواد فرار کنه چند بار می خواست منو کتک بزنه حالا داییش دستاشو به تخت بسته دکترا می گن باید بستریش کنیم))زن سر روی زانوی زن همسایه می ذاره و های های گریه می کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 14:48  توسط المیرا  | 

آموزش بازاریابی

در دانشگاه استنفورد استاد در حال تشریح مفهوم بازاریابیه .....

1.شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو می بینی و از ش خوشتون میاد بلافاصله میرین پیشش و می گین :"من پسر ثروت مندی هستم با من ازدواج کن"

به این می گن بازاریابی مستقیم

2.شما در مهمانی به همراه دوستانتانی یک دختر بسیار زیبا رو می بینی و از ش خوشتون میاد بلا فاصله یکی از دوستانتان میره پیش دختره به شما اشاره می کنه می گه :"اون پسر ثروتمندیه با هاش ازدواج کن "به این می گن تبلیغات

3.شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو می بینی و ازش خوشتون میاد بلافاصله میرین پیشش وشماره تلفنش رو می گیرین.فردا باهاش تماس میگیرین و می گین:" من پسر ثروتمندی هستم با من ازدواج کن" به این می گن بازاریابیه تلفنی

4. .شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو می بینی و از ش خوشتون میاد بلافاصله کراواتتون رو ممرتب می کنید و میرین پیشش اونو به یک نوشبدنی دعوت می کنید.وقتی کیفش میافته براش از روی زمین بلند می کنید. در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنید و اون رو به یک سواری دعوت می کنید و میگین:"در هر حال من پسر ثروتمندی هستم با من ازدواج می کنی؟" به این می گن روابط عمومی.

5.شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا می بینید که داره به سمت شما می آد و می گه :"شما پسر ثروتمندی هستی با من ازدواج می کنی؟" به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توصت مشتری

6.شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو می بینی و از ش خوشتون میاد بلافاصله میرید پیشش و می گین :"من پسر ثروتمندی هستم با من ازدواج می کنید؟"بلا فاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه.به این می گن پس زدگی توسط مشتری

7.شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو می بینی و از ش خوشتون میاد بلافاصله میرید پیشش و می گین :"من پسر ثروتمندی هستم با من ازدواج می کنید؟"بلا فاصله اون هم شمارو به همسرش معرفی می کنه.به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا

8.شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو می بینی و از ش خوشتون میاد ولی قبل از این که حرفی بزنی شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره می گه :"من پسر ثروتمندی هستم با من ازدواج کن".به این می گن از بین رفتن سهم توسط رقبا

9.شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو می بینی و از ش خوشتون میاد ولی قبل از این که بگید:"من پسر ثروتمندیم با من ازدواج کن"سر و کله همسرتون پیدا می شه.به این می گن منع ورود به بازار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 12:54  توسط المیرا  | 

وقتی حتی واسه غصه ت یه دلم جا نداره

وقتی روی شونه هات یه عاشقم سر نمی ذاره

وقتی حتی توی  شهر خودتم غریبه می شی

 معنی مثال مرگ واسه ی همسایه می شی

وقتی اون عزیزی که سنگ صبورش تو بودی

بت بگه همیشه این تو بودی وابسته بودی

وقتی اینجا مردمش حرف تو رو نمی شنون

با چشات داری می بینی که برات چاه می کنن

باید از اینجا گذر کرد

اره می شه باید سفر کرد

باید از اینجا سفر کرد

آدما آفتاب پرستن رنگ می بازن به خیالات  

یادشون می ره یه روزی پاک اومدن به دنیا

اما این دوره زمونه رسم عاشق کشی بر پاست

هرکی که گله داره بدونه عشق پیش خداست

من می رم گم می شم امروز تا خیالتون نباشه

یه دیوونه بود که می گفت باید عقل از دل جدا شه

من می رم دنیا مهاله عاشقی  اینجا  خیاله 

می رم اونجا که آدم به آدم بودنش بباله

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 12:25  توسط المیرا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/01ساعت 20:34  توسط المیرا  | 

با من بگو از عشق! ای آخرین معشوق
که برای رسوایی دنبال بهونم
با بوسه ای آروم خوابم رو دزدیدی
تو شدی تعبیر رویای شبونم
من تو نگاه تو دنیامو می بینم
فردای شیرینم نازنین من
چشمای تو افسانه نیست که تموم خواب خیالم بود
تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود
شبهای تنهایی همرنگ گیسوته
آغوشتو وا کن بانوی مهتابی
دلواپسی هامو با خنده ای کم کن
که تویی پایان تردیدو بی تابی
من تو نگاه تو دنیامو می بینم
فردای شیرینم نازنین من
چشمای تو افسانه نیست که تموم خواب خیالم بود
تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/26ساعت 19:56  توسط المیرا  | 

user posted image

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/20ساعت 19:16  توسط المیرا  | 

user posted imageاینم برای علاقه مندان به تصاویر سه بعدی!!
+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/20ساعت 19:12  توسط المیرا  | 

رو تن کهنه ی کاغذ دوباره قلم قدم زد

قلمم چه کند و آروم قصه ی منو رقم زد

شعری از درون من رفت همنشین کاغذم شد

از غم غریبیم گفت تو دلم غوغا به پاشد

می نوشت از دل خستم از غروری که شکستم

از یه عشق بی رمق که تا حالا به پاش نشستم

کاغذا پشت سر هم توی صف منتظر من

تن پاک وسادشونو می سپارن به غم من

اونقدر دردمو گفتم قلمم خودش رو گم کرد

شد یه پاره از تن من هم زبونی با دلم کرد

گریه می کرد قلم من می بارید رو تن کاغذ

اشکای اون غم من بود تر می شد با غصه کاغذ

غم من تموم نمی شد ولی کاغذا تموم شد

قلمم به سرفه افتاد جوهر دلش حروم شد

اشک من پایان نداره صبح شده هنوز می باره

کاغذ و قلم خوابیدن دل هنوزم بی قرارهuser posted image

+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/19ساعت 17:53  توسط المیرا  |